دیگه واژه «ایرادگیر» ناراحتم نمیکنه! + 3 درس زندگی

تا حالا شده احساس کنین دوستتون در تمام مدت دوستی، شما رو لایق بعضی صفات منفی میدونسته؟![]()
چند وقت پیش ماجرایی واقعی رو اینجا نوشتم که باعث شد دوستیام رو بهتدریج با یکی از دوستهام تموم کنم.
تعریف کرده بودم که اتفاقی شنیدم دوستم داره به یک نفر دیگه میگه: مثل اون قوم ایرادگیر و غرضورز نباش (و حرفهای دیگه).
و از شنیدن این حرف جا خورده بودم و ناراحت شدم. اون موقع دلیلش رو نوشتم: «چون از یک دوست، انتظارش رو نداشتم.»
اما بعد، با کمی خودشناسی بیشتر به این نتیجه رسیدم که دلیل ناراحتیام ربطی به انتظاری که از دوستم داشتم، نداشت.
من میدونستم که آدم ایرادگیری هستم. از این ویژگی ناراحت بودم. در واقع یکی از سایههای شخصیتیم بود.
بعدا با خودشناسی بیشتر متوجه شدم این ویژگی به هیچ عنوان چیز بدی نبوده و نیست.
مثلا، ممکنه دوستم به من بگه که میخواد کسب و کاری رو شروع کنه. من توی یک تا پنج دقیقه، تمام جوانب رو میسنجم و احتمالات رو بهش میگم تا بتونه با دید باز توی این زمینه قدم بذاره.
شاید دوستم خیلی ذوق و شوق داشته باشه و با شنیدن این احتمالات یکه بخوره، اما من ارزش واقعیت رو در بلندمدت خیلی بیشتر میدونم تا ذوق و شوقهای کوتاهمدتی که واقعبینی در پسش نیست.
من عادت دارم همه جوانب هر چیز رو بسنجم. کاری رو ساده قبول نکنم. ایرادات کار رو مثل مو از ماست بکشم بیرون. اگه پول خوب پرداخت کرده باشم، بدون تحویل گرفتن کار حرفهای راضی نمیشم.![]()
وقتی با خودم نشستم این مسائل رو تجزیه و تحلیل کردم، دیدم به جای کلمه «ایرادگیر» میشه واژههای قشنگتری گفت.
مثل: سنجشگر، پرسشگر، نقاد، اهل گفتگوی علمی و کلمات خوب دیگهای.
پس من یاد گرفتم واژه «ایرادگیر» رو برای خودم بازتعریف کنم و اون رو یک صفت و ویژگی مثبت برای خودم بدونم. حالا چه ویژگی فردی و چه ویژگی قومی و همگانی.
اما ... از شنیدن واژه «غرضورز» ناراحت شدم. با اینکه غرضورز بودن سایه من نیست. یعنی این خصلت رو پنهانی در خودم ندارم. جا داره همینجا بگم که غرضورز بودن اصلا «خصلت» نیست! نوعی رفتاره که فرد آگاهانه دست به انتخابش میزنه.
به هر حال، متوجه شدم ناراحتی من به دلیل خود این واژه نیست، بلکه به دلیل احساس ناامنی هست که همراه با این واژه میاد.
با آدمهای غرضورز چه کار میکنن؟ احتمالا اونها رو کنار میذارن، باهاشون صمیمی نمیشن، اونها رو خوب نمیدونن.
احساس عدم امنیت کردم از این پیشفرض ذهنی که دوستم درباره من و امثال من داشت. از اینکه نکنه خیرخواهیهای دوستانهام نوعی غرضورزی تعبیر بشه؟ اون هم بخاطر یک پیشفرض کاملا غلط و تعمیم اشتباه؟
پس رابطه دوستیام رو به تدریج تمام کردم. چون حس میکردم ارتباط با دوستم، هر چقدر هم دانا و باسواد و عاقل باشه، حس خوبی رو در من ایجاد نمیکنه و باعث میشه بیش از اندازه درگیر تحلیل نتیجه و تاثیر رفتارم روی اون فرد باشم.
چرا؟ تا مبادا با انجام کار کاملا بیضرری، فرضیات ذهنیش رو ناخواسته تایید کرده باشم و هم خودم «آدم بَده» محسوب بشم و هم خانوادهام یا دیگر همکیشهام!
خوب، تا اینجا که اومدیم. حالا برسیم به 3 درس زندگی که قولش رو داده بودم:![]()
درس اول. احساساتی رو که داری، تجزیه و تحلیل کن. گاهی با عمیق شدن توی حسهایی که داری، لایههای جذابی از وجودت رو کشف میکنی که خیلی از چراهای زندگیت رو پاسخ میدن.
درس دوم. هیچ دوستیای ابدی نیست. یادت باشه از لحظه به لحظه بودن با دوستهات لذت ببری و هر وقت نبودن، از نبودنشون نَرنجی. مبادا به خاطر ترس از از دست دادن یک دوست، روی خودت، شخصیتت، ارزشهات، سرنوشتت پا بذاری!
درس سوم. خودسرزنشی رو کنار بذار. سرزنش به هیچ کسی کمک نکرده و نمیکنه. به جای سرزنش کردن خودت، به دنبال «علت» باش برای فهمیدن دلیل شکستها و سپس به دنبال «راه حل» باش برای جبران اون شکستها.![]()
پینوشت 1: این پست به طرز عجیبی با پست قبلی ارتباط داره. یه جورایی اصلا یک مثال عملی و واقعی برای پست قبل محسوب میشه. امیدوارم لذت برده باشین.![]()
پینوشت 2: اگه پستها رو دوست دارین یا هر سوالی دارین، توی کامنتها برام بنویسین. اگه هم خودتون پُست جدید گذاشتین و دوست دارین من بخونمش، برام بنویسین تا سر فرصت بیام وبلاگهاتون رو بخونم و کامنت بذارم براتون.![]()