روزنوشت‌های اِلیشاع

نوشتن با طعمِ کافی!

تنهایی زیباست ...

تنهایی زیباست. تو خلوتِ خودت می‌نشینی، خودت رو به یک کافی داغ یا سرد دعوت میکنی، گاهی یاد خاطره‌ای میفتی و لبخند میزنی.

تنهایی زیباست، از اون جهت که بهت فرصت میده بهتر از همیشه روی اهدافِت تمرکز کنی و در راستای اونها تلاش کنی. از پراکندگیِ فکری دورت میکنه، به خصوص اگه هدف مشخصی برای حال و آینده‌ات داشته باشی.

چند وقتی هست که دلم واقعا تنهایی می‌خواد. سکوت و خلوت و آرامش. دوست دارم بدون فکر کردن به دغدغه‌های دیگران، تمام تمرکزم، انرژی‌ام و فکرم رو مشغولِ خودم کنم.

دوست دارم بعد از این همه سال که مدام خواسته یا ناخواسته درگیر مسائل و دغدغه‌های دیگران شدم، چند سالی رو فقط برای شخص خودم سپری کنم.

امروز شنبه بود و با خانواده‌ام بودم. دلم می‌خواد شنبه‌ها استراحت مطلق داشته باشم. چه از لحاظ فکری و چه از لحاظ جسمی. اما همچنان صحبت شد از دغدغه‌ها، مسائل و چیزهایی که برای فکر من پراکندگی و خستگی رو به همراه میاره.

البته قبول دارم که تقصیرِ خود منم بود. گوش شدم برای شنیدن این حرف‌ها. زبان شدم برای ادامه این گفتگوها. نه نگفتم، ادامه دادم. و احساس کردم انرژی خوبی حتی برای استراحت کردن ندارم. یجورایی باز هم خستگی به تنم موند.

خستگی از دغدغه‌های واقعی، مهم، حیاتی، فوری و ضروریِ عزیزان. دغدغه‌هایی که شاید دلم میخواست برای لحظه‌ای، روزی، ماهی، سالی فراموششون کنم. یا معجزه‌وار ببینم که به تاریخ پیوسته‌ان و تنها خاطره خوشی ازشون باقی مونده. دغدغه‌هایی که این روزها آرامش رو از عزیزان من - یا بهتره بگم، از همه‌ما - سلب کرده ...

امشب با خانواده‌ام شام نخوردم. راستش اهل شام خوردن نیستم. همون عصرانه رو که میل کنم، میره تا فردا صبحانه که بخوام یه فنجان کافی برای خودم درست کنم. ولی روزهای خاصی که دورهمی جمع هستیم، منم شام میخورم. امشب دلم میخواد در خلوتِ خودم باشم.

دلم میخواد مدتی در دل طبیعت قدم بزنم. احساس کنم طبیعت خونه‌ی منه. پاییز و هوای خنکش از راه برسه، به آسمون آبی نگاه کنم، نفس عمیق بکشم و از صدای خش خش برگ‌ها لذت ببرم.

دلم میخواد برم جایی که مطمئن باشم هیچ کسی به جز من اونجا نیست. جایی که بدونم هیچ انسانی قرار نیست آرامشم رو بر هم بزنه. جایی که بدونم امن هستم و آرامشم تمام و کمال برای خودمه.

صبح که میاد، وقتی خورشید درخشان از پُشت کوه‌ها طلوع میکنه و اشعه‌های طلائی‌رنگش رو سبد سبد با طبیعتِ زیبا تقسیم می‌کنه، دلم میخواد تک و تنها در دل طبیعت بایستم و با حداوند صحبت کنم. تفیلا بخونم. به خودم فکر کنم. به حال و آینده‌ام.

گاهی با خودم فکر می‌کنم، چقدر خنده‌دار هست که بعضی خواسته‌های به ظاهر کوچیکم، اینقدر دور و ناممکن به نظر میان ...

بارها پیش اومد برای رها کردن ذهنم از فکر و خیال، به طبیعت قدم گذاشتم. اما گریه بچه‌ای که برای داشتن یک بستنی به مادرش التماس میکرد، رشته افکارم رو پاره کرد.

بارها پیش اومد که دلم خواست در طبیعت، تنهایی‌ام رو با خودم قسمت کنم. اما هر بار، صدای فردی یا بوق ماشینی که از دوردست شنیده میشد یا صدای پای رهگذری که با خانواده‌اش به طبیعت اومده بود، حباب زیبای تنهایی‌ام رو شکست و ناکام به خانه‌ام برگشتم.

امشب، تنهایی‌ام رو دوست دارم. با خانواده‌ام صحبت کردم که مدتی قصد دارم در تنهایی به مسائل خودم بپردازم. و قرار گذاشتیم زمانی که در کنار هم هستیم، تنها از مسائل خوشایند صحبت کنیم. بگیم و بخندیم از ته دل، شادی کنیم و امیدوار باشیم به آمدنِ روزهای روشن.

هر کمکی از دستم ساخته بود، برای سبک کردن بار دغدغه‌های عزیزانم انجام دادم. زین پس می‌خوام برای خودم باشم. برای خودِ خودِ خودم. ❤️

اِلیشاع شنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۲ ، ساعت ۱۰:۵۲ ب.ظ