رمان ایرانی لیورا؛ از عشق تا خیانت (خطر اسپویل!)

اونایی که منو بهتر میشناسن، خوب میدونن که با هر رمانی نمیتونم ارتباط برقرار کنم. شاید به همین دلیل باشه که رمانهایی که میخونم، آنچنان زیاد نیستن و البته بیشتر برای انتخاب و خوندن رمانها از دوستانی کمک میگیرم که میدونم روی من شناخت بیشتری دارن. ![]()
به تازگی یکی از دوستانم، خوندن رمان ایرانی لیورا اثری از خانم فریبا صدیقیم رو بهم پیشنهاد کرد. بهم گفت که معرفی این رمان رو توی یه پیج کتابخوانی دیده و از روی توضیحات رمان، احساس کرده که شاید بتونم با متنش ارتباط بگیرم یا با شخصیتهای اصلیاش همذاتپنداری کنم. یا به عبارتی، بخشی از خودم رو در داستان و شخصیتهاش ببینم.
پس اولین قدمی که برداشتم، این بود که اسم رمان رو تو گوگل جستجو کردم تا توضیحاتی رو دربارهاش بخونم. نیازی به شناخت بیشتر نویسنده رمان، یعنی خانم صدیقیم نداشتم، چرا که از چهرههای فرهیخته کلیمی ایرانی هستن و پیش از این رمان هم، آثار ادبی زیبایی رو از خود به جا گذاشتن.
خوب، درباره خود رمان، حقیقتا توضیحات زیادی در گوگل نوشته نشده بود. هر چقدر سایتها رو بالا پایین کردم، به جز توضیحات تکراری، چیز جدیدی نیافتم. این شد که تصمیم گرفتم رمان رو خریداری کنم و به خوندنش (یا بهتر بگم، شنیدنش!) مشغول بشم.![]()
رمان با فضاسازی عالی و لطیفی شروع شد. زنی به نام لیورا که روی نیمکت پارکی در لس انجلس نشسته و در حالی که نسیمی خنک صورتش رو نوازش میکنه، بار سنگینی رو از گذشتهاش به دوش میکشه. داستان با زمانِ حال لیورا شروع میشه و بارها به گذشته فلش بک میزنه. از دوران کودکی لیورا خاطرات جالبی رو بیان میکنه و خواننده رو با مسیر پُر فراز و نشیب زندگی پُرتلاطم شخصیتهای داستان همراه میکنه.
نثر روان و دوستانه رمان همراه با گویش زیبای خانم شرگان انور زاده، طوریه که دوست داری ساعتها پای شنیدنش بشینی و به هیچ عنوان احساس خستگی نکنی.
داستان رمان لیورا یه داستان خانوادگیه. داستان کانون گرم خانوادهای کلیمی ساکن شهرستان نهاوند که رفته رفته به سردی گرایید. داستان عشق، محبت، ترس، خیانت، مرگ، و باز هم عشق!

هشدار خطر اسپویل داستان!
لیورا که روزی دختربچهای بازیگوش بود و همراه با پدر و مادر، مادربزرگ و خواهرها و برادرش در خانهای به سبک خانههای قدیمی و آشنای ایرانی زندگی میکرد، حال خودش رو در موقعیتی احساس میکنه که در دوراهیهای زیادی در زندگی قرار گرفته. پروندههای بسیاری که از گذشته در ذهنش باز بوده، حال یکی یکی به سطح میان و احساسات متضادی رو در وجودش رقم میزنن.
لیورا مطمئنه که شوهرش بهش خیانت کرده و شاید دیگه از اون عشق سوزان اوایل آشناییاش چیزی باقی نمونده. در همین حال، به یاد پدرش میافته که وقتی در قید حیات بود، خانواده رو رها میکنه و با زنی به نام تامار، رابطه ایجاد میکنه.
تامار، همون دختر زیبایی که خواستگارهای زیادی داشت. یکی از این خواستگارها، پسرعمه فقیرش بود که به زیبایی ویولن مینواخت و دلباخته تامار شده بود. و دیگری، شریک پدر تامار به نام عنایت که مردی ثروتمند بود.
پدر تامار، قول دخترش رو به عنایت داد. اما عنایت وقتی فهمید که تامار به پسرعمهاش علاقهمند هست، به گفته مادربزرگ لیورا، دسیسهای در پیش گرفت. او در ظاهر به همه گفت که فقط خوشبختی تامار براش مهمه و به همین دلیل میخواد به تامار و پسرعمهاش کمک کنه تا زودتر به هم برسن! غافل از اینکه برای پسرعمه پنهانی نقشه کشیده بود و روزی اونقدر به او نوشابه (!) خوراند که فوت کرد.
در نهایت عنایت با تامار ازدواج کرد و بعد، دست تقدیر کاری کرد که در یکی از سفرهای تجاریاش، گم شد و دیگه هیچ وقت برنگشت.
رمان لیورا خوشبختانه تِم مذهبی نداره و برخلاف رمانهای کلیشهای که تا به حال خونده بودم، روی دین و مذهب افراد مانور نمیده. این یه نقطه مثبت محسوب میشه، چرا که به خواننده کمک میکنه تا شخصیتهای داستان رو فرای دینشون ببینه و با تجربیات زندگیشون به عنوان یک انسان مثل همه، ارتباط بگیره. در عین حال، نویسنده تلاش کرده تا جای ممکن آداب و رسوم زندگی کلیمیان رو برای خواننده توضیح بده.

سوال بزرگی که در این رمان بیجواب میمونه، اینه که چرا خانواده لیورا از هم پاشید و چرا پدر لیورا خیانت کرد؟ در واقع دلیل مشخصی برای از هم پاشیدگی خانواده لیورا عنوان نشد. لیورا در جوانی عضو حز.ب ک.مو.نیس.ت ایران میشه و شروع به پخش اعلامیه میکنه. اما این سوال بی جواب موند که چرا لیورا از ابتدا به این راه کشیده شد؟ چرا این کار هیچ پیامدی برای لیورا نداشت؟ اون هم زمانی که سبزیفروش محل، اعلامیهها رو دیده و لیورا رو لو داده بود؟
چرا تامار، زنی پاکدامن که حاضر شد سه سال دندان روی جگر بذاره و برای اومدن شوهر گمشدهاش صبر کنه، یهو تبدیل شد به زنی که با پدر لیورا ارتباط گرفت؟ چه اتفاقی برای تامار افتاد که یهو از این رو به اون رو شد؟ آیا فشار ممنوعیت ازدواج با تامار تا این حد زیاد بود که شخصیت و ارزشهاش رو تغییر داد و باعث شد دست به این کار بزنه؟
این رمان تِم خانوادگی داره و افرادی که طرفدار این ژانر هستن، میتونن باهاش ارتباط بگیرن. خواننده رو با شخصیت اصلی، ترسهاش، غمهاش، دغدغههاش و زاویه دیدش به خوبی همراه میکنه. ضمن اینکه فکر میکنم برای کسانی که دوست دارن با سبک زندگی یکی دو سه نسل قبل کلیمیهای ایرانی آشنا بشن، چیز جالبی باشه.
شخصا که حال و هوایی رو که از بعضی آداب و رسوم توصیف کرده بود، دوست داشتم. مثل شبهای سلیحوت، وسواس مادر هنگام جداسازی ظروف گوشتی و لبنی، فضای کنیسا و پچپچهای تمامنشدنی خانمها و صدای بچهها، مراسم کهنها و ... به خصوص چون رمانهای فارسیزبانی که بشه از جنبه دینی باهاشون ارتباط گرفت، خیلی کم هستن. اما واقعیت رو بخواید، با موضوع داستان زیاد ارتباط نگرفتم و سوالهای بیجوابی رو در ذهنم باقی گذاشت.

نکات مثبت از نظر شخصی من:
- نثر زیبا، توصیفات هنرمندانه و فضاسازی عالی
- ارتباط فکری و حسی عالی با شخصیت اصلی داستان
- تِم خانوادگی داستان
- بیان دغدغههای یک خانواده به دور از کلیشههای رایج
- درسهای زندگی خوب به صورت پراکنده در دل داستان
- نقاط اوج شوکهکننده و در عین حال جالب
- مانور ندادنِ زیاد روی موضوع دین شخصیتها
نکات منفی از نظر شخصی من:
- فلشبکهای ناگهانی، بیمقدمه و بعضا شوکهکننده در خلال داستان
- مشخص نبودن هدف نهایی داستان. چه درسی برای مخاطب داشت؟
- عدم پرداختن به علت اقدامات مهم بعضی از شخصیتهای داستان
- عدم پرداختن به علت اصلی تغییر نگرش یا شخصیت کاراکترها
- وجود سا.نسو.ریجات در متن داستان (مثل واژه نوشابه و ...)
- ساده و سریع و کمی غیرمنطقی تمام شدن و بسته شدن داستان
کل این پُست هم صرفا یه نظر شخصی بود، نه نقد موشکافانه داستان و از این صحبتها. در کل میتونم بگم خوندن چنین داستانهایی خالی از لطف نیست. به خصوص برای افرادی که به رمانهای با موضوعات خانوادگی، روابط، عشق و خیانت علاقهمند هستن. امید که چنین داستانهای خوبی به زبان پارسی بیشتر نوشته بشه و جای خودش رو در میان رمانهای ایرانی پیدا کنه.![]()